Hyunlix
Hyunlix
Tragedy, Hanahaki
__________________________
به وان حموم نگاهی انداخت، پر از خون بود. درست مثل لباسش و دستاش. همه جا پر از گلبرگ شده بود. گلهای رز سفید که توی خون پخش شده بودن. فلیکس هیچوقت فکر نمیکرد عاشق شدن اینقدر سریع اتفاق بیوفته.عاشقش شده بود و حالا داشت بخاطرش جون میداد. توی دانشگاه با هم آشنا شدن. هوانگ هیونجین، پسر مو مشکی جذابی که بعدا متوجه
شد توی واحد بغلی آپارتمانش زندگی میکنه. یه جورایی بهترین دوستای هم بودن، بعضی وقتا با هم دیگه میرفتن بیرون، ولی هیچکس اینو یه قرار عاشقانه حساب نمیکرد. همه ی اتفاقا از 2 هفته قبل شروع شد. یکی از دوشنبه های ماه جولای.
~فلیکس بالاخره با خودش کنار اومد و تصمیم گرفت احساساتش رو برای هیونجین بیان کنه. یه دسته گل رز خرید و روبروی در خونش ایستاد. دستش رو بلند کرد تا در بزنه ولی توی همین لحظه صدایی به گوشش رسید. از اون طرف در صدای نازک هیونجین بود که چیزی زمزمه میکرد :
+من...دوست دارم...چانگبین.
فلیکس نفسش رو حبس کرد آرزو کرد همش یه کابوس باشه. نمیخواست باور کنه. بدون هیچ حرفی، توی سکوت کامل اونجا رو ترک کرد.اون روز دسته گلش رو توی رودخونه انداخته بود.
چند روز بعد از اون اتفاق سرفه هاش شروع شد. گلبرگ ها و تیغ های تیز گل رز رو حس میکرد که توی ریه هاش رشد میکنن و مسیر تنفسش رو میبندن. تلاش کرد فراموشش کنه ولی بدنش روز به روز بیشتر پر از گلهای رز میشد. تا دقیقا سه روز پیش که یه گل کاملا رشد کرده و پر از خون توی دستاش افتاد.
میدونست که همه چی تموم شده. عشقی که به هیونجین داشت حالا داشت جونش رو میگرفت.~
چند بار پلک زد، نفس عمیقی کشید که باعث شد شاخ و برگ گل ها بیشتر توی گلوش فرو برن.
از بین خاطرات شیرینش با هیونجین و خاطره ی تلخ اون روز، لبخند محوی زد و قلبش از تپش ایستاد.
جسم بی جونش روی زمین افتاد و بین گلهای رز سفید رنگ چشمهاش رو برای همیشه بست.
Tragedy, Hanahaki
__________________________
به وان حموم نگاهی انداخت، پر از خون بود. درست مثل لباسش و دستاش. همه جا پر از گلبرگ شده بود. گلهای رز سفید که توی خون پخش شده بودن. فلیکس هیچوقت فکر نمیکرد عاشق شدن اینقدر سریع اتفاق بیوفته.عاشقش شده بود و حالا داشت بخاطرش جون میداد. توی دانشگاه با هم آشنا شدن. هوانگ هیونجین، پسر مو مشکی جذابی که بعدا متوجه
شد توی واحد بغلی آپارتمانش زندگی میکنه. یه جورایی بهترین دوستای هم بودن، بعضی وقتا با هم دیگه میرفتن بیرون، ولی هیچکس اینو یه قرار عاشقانه حساب نمیکرد. همه ی اتفاقا از 2 هفته قبل شروع شد. یکی از دوشنبه های ماه جولای.
~فلیکس بالاخره با خودش کنار اومد و تصمیم گرفت احساساتش رو برای هیونجین بیان کنه. یه دسته گل رز خرید و روبروی در خونش ایستاد. دستش رو بلند کرد تا در بزنه ولی توی همین لحظه صدایی به گوشش رسید. از اون طرف در صدای نازک هیونجین بود که چیزی زمزمه میکرد :
+من...دوست دارم...چانگبین.
فلیکس نفسش رو حبس کرد آرزو کرد همش یه کابوس باشه. نمیخواست باور کنه. بدون هیچ حرفی، توی سکوت کامل اونجا رو ترک کرد.اون روز دسته گلش رو توی رودخونه انداخته بود.
چند روز بعد از اون اتفاق سرفه هاش شروع شد. گلبرگ ها و تیغ های تیز گل رز رو حس میکرد که توی ریه هاش رشد میکنن و مسیر تنفسش رو میبندن. تلاش کرد فراموشش کنه ولی بدنش روز به روز بیشتر پر از گلهای رز میشد. تا دقیقا سه روز پیش که یه گل کاملا رشد کرده و پر از خون توی دستاش افتاد.
میدونست که همه چی تموم شده. عشقی که به هیونجین داشت حالا داشت جونش رو میگرفت.~
چند بار پلک زد، نفس عمیقی کشید که باعث شد شاخ و برگ گل ها بیشتر توی گلوش فرو برن.
از بین خاطرات شیرینش با هیونجین و خاطره ی تلخ اون روز، لبخند محوی زد و قلبش از تپش ایستاد.
جسم بی جونش روی زمین افتاد و بین گلهای رز سفید رنگ چشمهاش رو برای همیشه بست.
- ۳.۱k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط